برگ و باد

آنچه خواهم نوشت واقعيات يك زندگيست .. اينجا از زندگي خودم مينويسم
برگ چهل و سوم

وقتی علی راجع به رفتنم پیش خان دایی ازم سئوال کرد اصلا یه لحظه انگاری

هنگ کردم .. مخصوصا اینکه علی با یه لحن دلخورانه و ناراحت حرف میزد .. چندثانیه

مکث کردم نه بخاطر اینکه فکر کنم ببینم چی بگم چی نگم فقط به این دلیل که توی

شوک بودم و انگاری اصلا درون لحظه حضورنداشتم .. اما خب سریع برگشتم به خودم

+ خب آره .. رفتم چون ایشون زنگ زدن و خواستن و اصرار هم کردن .. الب..

حرفم تموم نشده بود که علی گفت :

- چرا هیچی به من نگفتی ؟ مگه اوندفعه که حاج خانوم زنگ زده بود ازت نخواستم

منبعد اینجور ماجراها رو فوری بهم بگو . میبینی وقتی میگم دوست داری همه کارا

رو تنهایی انجام بدی و اصلا نمیخوای منو ببینی , راست میگم .. تازش..

+ صبرکن چندلحظه ! اینقده تند نرو .. بذار اتهامی که میزنی جواب بدم بعد برو

سراغ جرم بعدیم .

- جواب بدی ؟ یا توجیه کنی منو ؟ جوابی نداره دیگه ..

+ ببین دایی جان شما اصرارکرد چیزی بهت نگم ولی من میخواستم بگم . همونروز

که رفتم شبش خواستم بگم که زنگ زدی داری میری سفر . توقع نداشتی تو

راه و پیش همکارات راجع بهش حرف میزدم که ..

- نه توقع نداشتم اونموقع بهم بگی بلکه توقع داشتم اولین باری که زنگ زد و بعد

تو به شمارش زنگ زدی و ازش خواستی باهاش حرف بزنی بهم بگی ..

وای خدای من ! چی داشت میگفت .. من خواستم ؟! ..

+ علی اینا رو کی به تو گفته ؟! .. خود داییت یا بقیه ؟!

- برا خودم متاسفم که اونیکه باید میگفت نگفته دیگه چه فرقی میکنه کی گفته باشه !

+ خیلی فرق میکنه چون اونیکه گفته ازهمین اول انگاری همه رو دروغ گفته ..

دیدم علی خیلی ناراحته و خب البته حقم داشت اما مجبور بودم یه جوری حرف

بزنم که لااقل یه ذره ازون موضع بیاد پایین بلکه بشنوه حرفامو و قبول کنه .. اینه که

اصلا سعی نکردم جلوی لرزش صدامو بگیرم و گذاشتم این ناراحتیم از موضع علی

حس بشه و بعد با یه لحن شاکی و ناراحت گفتم :

+ وقتی راه براه هی زنگ میزنن به آدم .. یه بار جواب نمیدی دوبار جواب نمیدی

ول کن نیستن بعدم تهدید میکنن که میان دانشگاه و اینجور حرفا اونوقت توقع داری

نرم ؟ توقع داری صبرکنم بیان تو دانشکده کلی حرف برام درست کنن ؟ بعدم بهتره

یه ذره خودتو جای من بذاری .. میدونم اشتباه کردم وباید بهت میگفتم اما خب منم

برا اولین بار تو شرایطی قرارگرفتم که نه تنها هیچ تجربه ای راجع بهش ندارم بلکه

هیچ تصوریم نمیتونم درموردش داشته باشم خب طبیعیه توی همچین وضعی نتونم

درست تصمیم بگیرم . ولی باهمه اینا قبول دارم باید بهت میگفتم ..

انگاری لحنم یه ذره اثر کرده بود ..گرچه علی همچنان ناراحت بود و ظاهرا حرفام

اصلا مجابش نکرده بو.د اما یه ذره ازون حالت تدافعی اومد بیرون ... تو جواب حرفام

فقط سکوت کرد .. باز من مجبور شدم ادامه بدم که :

+ داییت بهت گفته که من خواستم ببینمش ؟؟؟ عجیبه .. من چرا باید همچین

حرفی بزنم ؟ چرا باید بخوام داییتو ببینم ؟ نکنه گفته میخواستم راجع به تو تحقیق

کنم رفتم سراغ داییت ؟ هان ؟!

- ولش کن .. الان اعصابم بهم ریختس .. دیشبم خوب نخوابیدم . باید برم دفتر ..

بذار بعدا راجع بهش حرف میزنیم .

+ چی بعدا حرف میزنیم ؟ میخوام ببینم داییت باز چه دروغایی سرهم کرده ؟

- چیه نگرانی ؟ مگه چی بهش گفتی که حالا دلهرشو داری ؟

+ علیییییییی ! این چه حرفیه میزنی .. واقعا که ! ازتو انتظار نداشتم ..

- اوهوم ..میبینی چه حس بدیه ازکسیکه ازش توقع نداری چیزاییو بشنوی یا

ببینی که حتی غریبه ترها این حرفا و این رفتارا رو باهات ندارن .. من باراولمم نیست

تازه .. چندبار همچین حسیو تجربه کردم ..

+ وای خدای من ! یه جوری حرف میزنی انگاری .. ولش کن .. راست میگی بذار

بعدا حرف بزنیم .

- مواظب خودت باش .

خیلی سرد جمله بالا رو گفت و قطع کرد .. حس خیلی بدی داشتم . مطمئن بودم

دایی جان حرفایی به علی زده که اساسا دروغه .. احتمالا ناراحتی و دلخوری علی

هم بیشتر بخاطر همین دروغای خان دایی بود .. حالم ازش بهم میخورد .. مردک

متظاهر بی شعور ! .. بیشترازون حالم از خودم بهم میخورد که اجازه داده بودم

اینجوری بازیچه ی یه آدم دروغگوی کثیف بشم .. حالا واقعا پشیمون بودم ازینکه

قبل رفتن به علی نگفته بودم .. نگفتن من این فرصت رو به خان دایی داده بود تا

بتونه راجع به من و حرفای نزدم هرچی میخواد آسمون ریسمون ببافه و از همه

مهمتر با یاداوری اینکه از علی پنهون کردم این قرار رو مدام به علی گوشزد کنه که

آدم قابل اعتمادی نیستم !!!! .. حالم بد بود .. بااین اوضاع روز بروز داشتم از درس

هم فاصله میگرفتم .. هرروز یه دغدغه ی ذهنی تازه ! خسته شده بودم ..

این خستگیو وقتی باهمه ی وجودم حس کردم که گوشیو گذاشتم .. آره خیلی

خسته بودم .. هوم .. همین اول راهی انگاری داشتم کم می آوردم !

دلم میخواست تلفن رو بردارم و هرچی به دهنم میاد به اون ادم دروغگوی عوضی

بگم .. اما نه ! نباید اینکارو میکردم .. خان دایی بازی رو شروع کرده بود که با هر

حرکت نسنجیده ممکن بود کیش و مات شم .. دیگه نباید تنهایی وارد گود این بازی

میشدم .. باید بافکر و سنجیده عمل میکردم .. اونروز فقط چهارساعت کلاس

داشتم که عین چهارساعت رو درحالیکه توی کلاس نشسته بودم اما روح و فکرم

جاهای دیگه پرواز میکرد .. چندبار استادام تذکر دادن .. آخرش مجبور شدم بیست

دقیقه ی آخر کلاس رو اجازه بگیرم و برم بیرون .. به هوای تازه احتیاج داشتم ..

انگار داشتم خفه میشدم از بی هوایی .. گرچه تو حیاط هم خیلی راه گلوم باز

نشد اما چندتا نفس عمیق و نشستن تو سکوت اون محوطه ی باز کمی حالمو

بهتر کرد .. چهار بعدالظهر بود و من هنوز تو خیابونا قدم میزدم .. خبری از علی نبود .

خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم ایندفعه من اول زنگ بزنم .. خیلی حرفا داشتم که

باید به علی میگفتم .. حدودای شش بود که رسیدم خونه .. بچه ها هنوز

نیومده بودن .. این خیلی خوب بود .. کیفمو پرت کردم یه گوشه و یه راست رفتم

سراغ حولم .. میخواستم برم زیر دوش آب گرم شاید کمی آروم شم و بتونم ریلکس تر

با علی حرف بزنم .. یادمه گوشیمو هم باخودم بردم .. اما علی زنگ نزد ..

ادامه دارد ..

* یه بار ازتون خواستم راجع به خودتون بیشتر برام بنویسید .. حالا میشه خواهش

کنم هرکی دوست داره حتی خصوصی برام بنویسه از کجای این دنیا وبلاگمو میخونه ..

خصوصا دوستانیکه از ما*لزی , جنوب شرق آسیا , آلمان و هلند و استرالیا هستن .

* البته قطعا اجباری درکار نیست .. فقط من خیلی دلم میخواد بیشتر با خواننده هام

آشنا شم . اگه کامنت خصوصی میذارین لطفا برام بنویسین که خصوصی دارم .

نی را بیاورید , بگذارید نغمه ساز کند .. شکایت کند .. شکایت کنم .

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط مرمر | حرفاي شما ()
برگ چهل و دوم

اونروزیکه از دفتر خان دایی اومدم بیرون رو هیچوقت یادم نمیشه ..

بسکه حالم بد بود و عجیب .. بقول مرجان عزیز منکه میدونستم چیا

قراره بشنوم پس چرا رفتم ؟ .. هان ؟ نمیدونم .. شایدم مطمئن نبودم

شایدم ته دلم هنوز چنددرصدی احتمال میدادم خان دایی صرفا از

رو کنجکاوی میخواد ببینه کسیکه خواهرزاده ی عزیزش میگه دوستش

داره کیه و به نوعی روانشناسی کنه علت علاقه ی این دختر رو به

خواهرزادش .. آها ! حتما همین بوده که رفتم .. شایدم خواستم

یه بار برا همیشه کنجکاویمو ازون تلفنا و عکس العمل خونواده علی

آروم کنم ! شایدم .. نمیدونم .. ممکنه هزارویک دلیل داشته باشه اما

هرچی بود اونروز من رفتم دیدن آقای دکتر و بعدش کلی از دگرگونی

احوالم لذت بردم !!!! .. خیلی دلم میخواست وقتی علی زنگ میزنه

تمام بغضمو پشت تلفن خالی کنم و براش بگم که رفتم دیدن

دایی جانش و چقدرم تحویلم گرفتن اونجا و چقدرم دلشون بحالم

سوخته و چقدرم برام ابراز نگرانی کردن ووووو !

حدودای پنج یا شش بود که علی زنگ زد .. اما هرچقدر تلاش کردم

که بهش بگم نتونستم ! البته علی خیلی خوب متوجه تغییر حالم

شد و ازم پرسید چیزی شده ؟ انگاری روبراه نیستی !!! .. و من

علت رو انداختم گردن درسای سنگین و بدقلقی استادا و اینجور

چیزا .. گرچه علی اینقدر منو میشناخت که بدونه اینطور چیزا هرگز

نمیتونه حال منو خراب کنه .. اما خبظاهرا قبول کرد و کلی

سربه سرم گذاشت و شوخی کرد تا یه ذره حال و هوام عوض بشه ..

گوشیو که گذاشتم باخودم قصد کردم که شب حتما بهش میگم .

ولی اونشب حدودای هشت بود علی زنگ زد و گفت تو راه زاهدان

و بعدم باید بره چابهار و البته طبق معمول با ماشین خودش میرفت

و ازونجا که معمولا توی سفرا تنها نبود و با یکی دوتا از همکارای

دفتر میرفت خب نمیشد تو راه زیاد باهم حرف بزنیم و معمولا همین

اول سفر زنگ میزد هم خدافظی کنه هم خبربده داره میره و گاهی

وسط راه یه مسیجی من میفرستادم گاهیم نمیفرستادم و خودش

چندتا مسیج میداد که مثلا الان فلان جا رسیدیم و غیره ..

خب همون سفر بهونه خوبی بود که من بگم پس الان فرصت مناسبی

برا گفتن نیست و فعلا بی خیال این شم که از دیدن خان دایی و

باقی حرفا چیزی به علی بگم .

حدود چهارروزی سفر علی طول کشید و معمولا وقتی سفر بود

جز شبا ( که تازه اگر اونم زودتر برمیگشتن هتل و به دو و سه

نصف شب نمی کشید ) باقی اوقات نمیشد خیلی مفصل باهم حرف

بزنیم .. معمولا تماسا یه ربعی بیشتر طول نمیکشید و من هربار که

به خودم نهیب زدم که برا علی تعریف کنم ماجرا رو فوری اون نیمه

دیگه ذهنم که خیلیم دنبال بهونه تراشی برا فرار ازین موضوع بود

فعال میشد که نه ! بذار برگرده شهرستان بعد سرفرصت براش بگو ..

الان بااینهمه هجم کاری نزدیک عید اونم درشرایطی که یا چابهاره

یا شهرک * صنعتی زاهدان و از صبح تا شب دنبال کاره که فرصت

خوبی برا مطرح کردن موضوع نیست .. و اینجوری شد که من اون

چندروز سفر رو هیچی راجع به دیدارم با خان دایی به علی نگفتم و

البته حسابی سر قول و قرارم باخان دایی که خیلیم موافق دونستن

علی نبود موندم ! .. تااینکه آخرین شب سفر علی زنگ زد و گفت

دیگه دارن برمیگردن شهرستان و احتمالا فردا چهار یا پنج صبح میرسن

و زودتر از ده هم نمیره دفتر .. اما صبح روز بعد ساعت نه بود که

تلفنم زنگ خورد .. تعجب کردم شماره علی بود .. گوشیو که برداشتم

سلامی که کرد مثل همیشه نبود .. گذاشتم بحساب خستگی سفر

و کم خوابی دیشب .. بعد حال و احوال , من ازش راجع به سفر دیشب

و اینکه ساعت چند رسیدین و خلاصه اینجور چیزا پرسیدم که البته

همه رو جواب داد اما کاملا معلوم بود بی حوصله داره جواب میده ..

ازش پرسیدم چیزی شده ؟ .. یه کمی این پا اون پا کرد اما بعدش

گفت : یه چیزی ازت می پرسم فقط امیدوارم توجیهت قانع کننده

باشه .. خیلی عجیب بود برام , ناخوداگاه دلشوره افتاد توی دلم ..

اما ادامه حرف علی اجازه نداد خیلی به خودم زحمت بدم که آیا علی

میخواد چی بگه ؟ .. ازم پرسید :

- تو رفتی دیدن خان دایی ؟!

تا اینو گفت یه هو وا رفتم .. مخصوصا لحنش که ناراحتی کاملا ازش

می بارید و شاید تا حدی عصبانیت .

+ خب آره .. چطور مگه ؟

- اونوقت چرا به من هیچی نگفتی ؟ و اصلا چرا رفتی ؟

ادامه دارد ..

 

* شرمنده که اینبار خیلی زود کات دادم به داستان .. دیشب تا

دو بامداد تونستم فقط همینقدرو بنویسم که لااقل با یه پست قدیمی

مواجه نشین می آین اینجا ولی قول میدم خیلی زود بیام و برگ بعدیو

باهم ورق بزنیم .

* باورکنین منم شرمنده میشم وقتی اینهمه محبتتونو میبینم اما

نمیتونم زودترازینا آپ کنم . فقط بدونین همه تلاشمو میکنم که خیلیم

غیبتام طولانی نشه . یه دنیا ممنون از همتون که صبورانه تحمل میکنین

* دوستی گله کرده بود چرا بعضی جاها مثلا میگم " میگذرم از شرح

کامل اینکه چی بین من و خان دایی گذشت " .. ببین دوست عزیز

این قصه همینجوریشم بااین کمبود وقت من طولانی میشه , واسه

همین مجبورم بعضی گفتگوها و بعضی اتفاقات رو سانسور کنم اما

اینم قول میدم که بعد از تموم شدن داستان برگردم به بعضی جاها

و راجع به یه سری خاطرات خیلی شیرین یا یکی دوتا سفریکه با

علی رفتم و برام پره از خاطره بنویسم . اما فعلا اجازه بدین همین

خط اصلی قصه رو ادامه بدیم و حاشیه ها و تفصیل ها رو بذاریم برا بعد.

* بازم اگه پیشنهادی انتقادی یا سئوالی بود حتما تو کامنتا مطرح

کنین تا با کمال میل جواب بدم .

 

آه ای زندگی این منم که هنوز باهمه ی بی مرامیت از تو لبریزم .

+نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت۸:٥٧ ‎ق.ظتوسط مرمر | حرفاي شما ()
برگ چهل و یکم

کلی تو دلم اضطراب داشتم که آیا برم یا نه .. آیا به علی بگم یا نه ؟ ..

بعد اینکه خیلی با خودم کلنجاررفتم به این نتیجه رسیدم که مرگ یکبار

شیونم یکبار ! میرم ..

اما الان به علی نمیگم .. میرم ببینم چی میگه و اصلا چه خبره بعد

فرصت دارم که فکر کنم به علی بگم یا نه ؟ .. نمیدونم شاید خیلیاتون

الان منو شماتت کنین و بگین ما اگه جای تو بودیم حتما به علی

می گفتیم  یا اینکه چرا باید بین تو وعلی مسئله مخفیی بمونه و ... !

خب شایدم حق با شما باشه اما شرایط اونروزای من و جمعبندی همه

اونچیزهایی که توی ذهنم بود باعث شد اونزمان من همچین

تصمیمی بگیرم .. حالا اینکه ایا الان پشیمون شدم ازین تصمیم یا نه ..

اجازه بدین بماند برای قسمتای بعدی که بیشتر مجال قضاوت کردن

باشه .. خلاصه با خان دایی هماهنگ کردم برای یه روز معین ..

یادمه اونروز از صبح دلشوره ی بدی داشتم .. اینقدر استرس داشتم

که هرلحظه انگاری میخواست دل و رودم بیاد توی دهنم .. اما خیلی

با خودم کل کل کردم که همه این استرسا باید واسه الان باشه و

وقتی میری اونجا باید خیلی محکم و جدی و قاطع باشی ..

واسه ساعت دو بعدالظهر قرار گذاشته بودیم .. سعی کردم لباس

موجه و درعین حال موقری بپوشم .. یه مانتوی نسبتا بلند و آزاد

انتخاب کردم با یه شلوار جین مشکی و مقنعه و هدبندی که زیرش

زدم و خلاصه حسابی تریپ جمهو*ری اس*لامی رفتم محل کار

خان دایی .. ( البته این طرز لباس پوشیدن اصلا اصلا واسه مثلا موجه

نشون دادن خودم پیش خان دایی و کردیت گرفتن ازیشون نبود ..

گو اینکه اگه محل قرار جایی خارج از محل کارایشون می بود حتما

مثل سایر اوقات لباس می پوشیدم .. درواقع اونروز خواستم رعایت

اون محل و شغل و سمت خان دایی رو کرده باشم و ازطرفی خودمم

به خودم احترام بذارم تا مبادا اونجا یکی از پرسنل امربه*معروف 

بخوان تذکری بدن یا اینجور چیزا دیگه . )

ساعت ده دقیقه به دو بودکه جلوی ساختمون * ( محل کار خان دایی )

ایستاده بودم .. قبل اینکه برم سمت کیوسک اطلاعات یه نفس عمیق

کشیدم و با خودم گفتم باید آروم و ریلکس باشی !

رفتم سراغ نگهبانی که توی کیوسک نشسته بود .. گفتم طبقه فلان

با اقای فلان کاردارم .. زنگ زد یه جایی و فامیلمو پرسید و بعد گفت

برین طبقه همکف اتاق بازرسی .. نمیخوام دیگه از هفت خوان رستمی

که ازش گذشتم تا به دفتر کار ایشون برسم براتون تعریف کنم اما

واسه من که تاحالا همچین محلایی پانذاشته بودم یه تجربه ی

کاملا متفاوت و خاص بود .. وقتی رسیدم دفتر کار خان دایی

به محض ورود منشیش ازجاش بلند شد و خوشامد گفت و بعد

اضافه کرد آقای دکتر یه تلفن مهم کاری دارن لطفا چندلحظه منتظر

باشین .. یه اتاق کار خیلی دلباز و نورگیر و صدالبته زیبا و شیک با

یه منشی خانوم که چادر و مقنعه ی خیلی سفت و محکمی سرش

بود اما هم جوون بود هم زیبا هم خوش صدا و خیلیم خوش برخورد ..

حدود ده دقیقه ای بنده اونجا منتظر نشستم .. اینقدر به در و دیوار و

سایر متعلقات اون اتاق نگاه کردم که همین بس که مثلا کشفیدم

خانوم منشی توی انگشت حلقه ی دست چپشون یه حلقه ی

بسیار زیبا دارن ! نیشخند .. القصه بالاخره جناب اقای دکتر مجوز دادن

که بنده تشریف فرما شم به اتاقشون .. دررو که باز کردم با یه اتاق

نسبتا بزرگ و بسیار شیک روبرو شدم با یه میز کار خیلی مدرن و

بزرگ و یه آقای تقریبا پنجاه و چندساله که پشت اون میز ایستاده

بود و داشت بهم لبخند میزد و خوشامد میگفت و وای که این مرد چه

شباهت عجیبی به علی داشت ، اینقدر که اگه تو خیابون میدیدمش

مطمئن میشدم مثلا پدر علیه .. همون چشما ، همون دهن وتقریبا

همون هیکل .. یه لبخند محو به اقای دکتر زدم و درو پشت سرم

بستم .. سعی میکردم خیلی آروم نشون بدم اما خب طبیعیه که

توی دلم داشتن رخت میشستن .. وقتی چند قدم داخل اتاق پیش

رفتم خان دایی از پشت میزش اومد اینطرف ( مثلا اومد استقبالم )

و باچهره ای که لبخند پهنی روش نقش بسته بود خیلی مودبانه و

بظاهر صمیمی بهم خوشامد گفت و راهنماییم کرد که بشینم ..

بعداینکه من جلوی مبل چرمی تک نفره ی مشکی اتاق اقای دکتر

ایستادم ،ایشونم مقابلم ایستادن و بعد تعارف خان دایی هردومون

شاید همزمان نشستیم روی اون مبلای نرم چرمی ..

اقای دکتر بعد احوالپرسیای مرسوم گفت خیلی خوشحالم که امروز

اینجایین و فرصتی هست تا باهم آشنا شیم .. من درجواب حرفایی

که جناب دکتر بلا انقطاع پشت سرهم ردیف میکردن فقط سعی

میکردم آروم و ریلکس نشون بدم خودمو و تمام مدت در پاسخ تعارفات

ایشون یه لبخند خیلی کمرنگ رو لبام بود و سعی میکردم با حرکت

سر و میمیک چهرم به اظهار لطفای خان دایی جواب بدم .

خب بالطبع بعداینکه اینجور تعارفات معمول تموم شد خان دایی رفت

سراصل مطلب .. نمیخوام اینجا ریز به ریز حرفایی که اونروز بین من و

خان دایی مطرح شد رو بنویسم .. البته بیشترایشون حرف زدن تا من

اما یه کمی از خونوادشون گفتن .. ازینکه چقدر علی براشون مهمه

و چقدر دوستش دارن .. یه اشاره ی گذرا به مینا کردن که وقتی

متوجه شدن یه چیزایی راجع به مینا میدونم باید بگم به وضوح میشد

در چهرشون دید که جا خوردن .. اقای دکتر وقتی دید من راجع به

مینا میدونم رفت سراغ اوضاع متشنجی که الان توی خونوادشون

حاکم بود .. بعد سعی کرد بهم بفهمونه که فرهنگ خونوادگیشون

و روابط نزدیک و صمیمی که تو فامیل باهم دارن اجازه نمیده که

علی بهمین راحتی از سد مینا و پدرومادر و خاله و ... بگذره .. البته

درتمام اینمدت خان دایی سعی داشت به من القا کنه که خودش

علاقه و محبت رو قبول داره و با ازدواجای جبری مخالفه اما من

خیلی خوب میتونستم حس واقعی خان دایی رو از لابه لای حرفاش

بفهمم .. درواقع تمام هدف خان دایی از دعوت من به محل کارش

و بعدم زدن اون حرفا این بود که اولا منو از قدرت خودش بترسونه و

بعدهم دلمو با مخالفت دائمی و تغییر ناپذیر خونواده ی علی و اینکه

نهایتا علی نمیتونه برا همیشه از خونوادش بگذره ، خالی کنه ..

با اینکه خان دایی خیلی سعی کرد ازخودش تصویر یه آدم روشنفکر

تحصیلکرده ی بدور از تعصبات غلط سنتی رو نشون بده اما بنظرمن

اصلا توی اینکار موفق نبود ..

حدود یکساعتی این دیدار طول کشید .. خان دایی ازم با کاپوچینو و

کیک شکلاتی و میوه پذیرایی کرد که البته من لب به هیچی نزدم ..

آخرشم که میخواستم بیام بهم گفت :

بنظرم خانوم معقول و فهمیده ای می آین .. دلم میخواد رو حرفای من

خیلی خوب فکر کنین و خواهش میکنم حرفامو نه از نگاه حرف

کسیکه خوبی و سعادت شمارو نمیخواد بلکه از نگاه حرفای کسیکه

سعادت شما براش مهمه و مثل یه پدر نگران آینده ایه که با یه

انتخاب و تصمیم غلط ممکنه واسه شما و علی پیش بیاد بررسی

کنین .. باورکنین همونقدر که الان نگران آینده ی بچم هستم حتی

بیشتر برای آینده ی علی و شما هم نگرانم . بالاخره ماها هرچی

باشه یه پیرهن بیشتراز شما پاره کردیم دخترم !!!!

بازم لبخندزدم به روش و سر تکون دادم .. تا جلوی خروجی دفترش

همراهم اومد .. وقتی از دردفترش اومدم بیرون واسه یه لحظه

چشام پراز اشک شد .. درای شیشه ای که تا انتهای سالن جلوم

صف کشیده بودن به رقص درومدند و گاهی واضح و گاهی تار درهم

پیچ و تاب میخوردند .. حس میکردم در تاریکی یه جنگل ترسناک و

هراس آور تک و تنها در هیاهوی باد و بارون و تگرگ دارم از شاخه ها

شلاق میخورم و باهر ضربه بیشتر به گم شدن در اعماق این جنگل

ترسناک مطمئن میشم ..

ادامه دارد ..

* هرکدوم ازدوستان که کامنت گذاشتن اما جوابی ازم نگرفتن لطفا

بدونن که کامنتشون بهم نرسیده ! دوباره زحمتشو بکشن .

* این آدرس ایمیل جدید که کنار صفحه است رو تقریبا هرروز چک

میکنم .. گرچه دلم نمیخواست آدرسو بذارم چون باز مواجه میشم

با یه دنیا ایمیلای تبلیغاتی چرند اما بخاطر شماها گذاشتمش .

* شرمنده دیر به دیر مینویسم اما بدونین همه سعیمو میکنم .

بارانی بی صداست یادت ، می بارد در دلم .

 

+نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت٩:٢٧ ‎ق.ظتوسط مرمر | حرفاي شما ()